|
:-->
پدری گفت به فرزندش <--: |
پدرری با پسرش گفت به خشم
که تو آدم نشوی خاک به سر
حیف از آن عمر که ای بی سر و پا
در پی تربیتت کردم سر
دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر روز دگر کرد سفر
رفت از آن شهر به شهری که شود
فارغ از سرزنش تلخ پدر
رفت از پیش پدر تا که کند
بهر خود فکر دگر ، کار دگر
سالها رفت و پس از تلخیها
زندگی گشت به کامش چو شکر
عاقبت منصب والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر
تا بیند پدر آن جاه و جلال
شرمساری برد از طعنه مگر
پدرش آمد از آن راه دراز
نزد حاکم بشد و بشتافت پسر
پسر از غایت خود خواهی و کبر
به سر و پای وی افکند نظر
گفت:ای پیر شناسی تو مرا!
گفت : کی میروی از یاد پدر !؟
گفت : گفتی که من آدم نشوم
حالیا حشمت و جاهم بنگر
پدر خندید و سری تکان داد
گفت این حرف رون کن از سر
من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر |